ما، هم وارد بازي شديم
هم وبلاگ نويسي را دوباره آغازيديم
از کنار کافي نت رد مي شديم.به علمدار گفتم عزيز دل بيا برويم داخل اين مغازه! ببينم اين جوانک ها در اين دکان!! چه مي کنند.رفتيم و نشستيم پاي سيستم.ما که اينترنت بلد نبوديم. يه نگاه به چپ يه نگاه به راست تازه فهميديم :دبليو دبليو دات کام!
و اين شد که ما وارد اين فضاي سايبر شديم.روزها و ماه ها به اعتياد گذشت و داشت اينترنت جو گيرمان مي کرد که درس و بحث ما و ...کجا، اين دنياي عظيم ارتباطات کجا!.و طولي نکشيد که به فکر تزريق هويت خودمان در نت افتاديم. با بچه هاي چت رووم محبان مهدي (عج)آشنا شديم.هنوز اول کار بود و همينکه در يوزر رووم ها(user room) اتاق محبان را مي ساختيم سرو کله دجال پيدايش مي شد.ما هم چه عقلمان مي رسيد که ويسي کشي يعني چي،بوت يعني چي و هزار کوفت و زهر مار ديگر.
اما خوب، بد نشدهر چند اذيتمان مي کردند.توي چت رووم محبان مهدي آب ديده شديم و به فکرمان رسيد در کنار اين چت رووم ، يه کنفرانس هم داشته باشيم و بچه هاي مثبت رو از توي چت رووم دعوت کنيم تو محيط خصوصي، تا مزاحم نداشته باشيم.دوستان خوبي پيدا کرديم.مجيد صحاف که امروز يکي از مديران فرهنگي در تهران هست، سيد حسين خراساني زاده که تازه همين هفته پيش، پس از گذشت سال ها پيدايش کردم و ديدم که در بيرجند کارهاي فرهنگي بزرگي شروع کرده.کنفرانسمان هيچ چيز کم داشت.دکتر،قاضي،روحاني،دانشجو و دانش آموز همه در کنار هم بودند.

يادش بخير قاضي بزرگوار که آيديشان sales بود و در کنفرانس ثالث صدايش مي کردم و بعد ها گفت سعيد جان من سليس ( روان) هستم نه ثالث.سرکار خانم پريچهر ايراني مقيم عراق،خانم موسوي با آن هتل المپيکشان، مسيحا مهدوي بچه حزب الهي تهران ، افشين از کره جنوبي ، به ياد شهدا ازبچه هاي قزوين ،...و تا اينکه کلا ديگر يوزر رووم ها توسط ياهو بسته شد...
خلاصه گذشت و گذشت تا بسيج مدرسه علميه مان گروه قدرتمندي شد.هر کدام يلي بودند براي خودشان قوي تر از ديگري.مدير ، برنامه نويس، گرافيست،سياستمدار،تئوريسين فرهنگي،اقتصاددان...خلاصه جمع خوبي بود.خدا رحمت کند استاد شهيدمان حاج آقا دهداري را که عمرش را صرف گلچين کردن شاگردانش کرد تا بهترين ها را تربيت کند.آن اوايل که موافق تشکيل بسيج در مدرسه نبود و بيشتر نظرش اين بود که درسمان را فعال تر بخوانيم شايد نمي فهميديم و فکر مي کرديم مخالف بسيج است و خدا رحمتش کند که تازه فهميديم آنچه نگذاشت بيش از 8 سال شاگرديش بکنيم اثرات شيميايي دوران دفاع مقدس بود.
و حاج آقا ياحق (که بعد ها با اين نام شناخته شد)گير داد که سايت بزنيم و با محسن و علمدار به دنبال دامين خوش اسم مي گشتيم.اسم هاي زيادي سرچ شد تا اينکه آسمانيان شکل گرفت.و بعدها موسسه اي شد و فعاليت هاي بيرون از مدرسه مان که امروز شاهد و ناظريد.
و امروز دوستان خوبي داريم ...................صد ها وبلاگ نويس و هزاران اد ليست .تعدادي از اسم هاي آنها را نوشتم و دوباره پاک کردم،ترسيدم هم اطاله کلام شود و هم مهرباني، از قلم دور ماند.بگذار هر آنکه مرا دوست خويش دارد، ادامه دهد...
|